سيد محمد باقر برقعى

3368

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درد عشق درد عشق تو چه درديست كه درمانش نيست * ره وصل تو چه راهيست كه پايانش نيست خرّم آن دل كه بجز زلف تو دلبندش نه * خنك آن جان كه بجز عشق تو جانانش نيست سر از آن چاك گريبان بتوان بيرون كرد * آنكه در راه طلب سربه‌گريبانش نيست خاطر جمع ندارد به بيابان طلب * هركه آشفتهء گيسوى پريشانش نيست هركه پى برد به سرچشمهء نوش لب او * گر كه خضر است سرچشمهء حيوانش نيست شربتى نيست كه در خندهء نوشينش نه * شكرى نيست كه در لعل سخن‌دانش نيست شكنى نيست كه در سنبل پرتابش نه * شيوه‌اى نيست كه در نرگس فتانش نيست اگر از زهد كسى بو ذر و سلمان گردد * كافر عشق اگر نيست كه ايمانش نيست دردمند تو نجويد ز مسيحا درمان * مستمند تو سر ملك سليمانش نيست دل غم‌ديده به چاه زنخش چون نفتد * يوسفى نيست كه در چاه زنخدانش نيست پاى هركس به ره عشق نشد آبله‌ساى * خبر از چاشنى خوار مغيلانش نيست سر هركس به ره عشق تو سامانى داشت * غير « مفتون » كه به عشقت سروسامانش نيست اعجاز نقاش نازم به آنكه عارض دلبر كشيده است * كز مه هزار مرتبه بهتر كشيده است اعجاز كرده زان لب و رخسار آتشين * آذر در آب و آب در آذر كشيده است لعل لبش چه چشمهء كوثر ولى ز خط * پل بر فراز چشمهء كوثر كشيده است زلف رخى كشيد كه مانى چو ديد گفت * استاد آفتاب به چنبر كشيده است ياران حذر كنيد كه چشمان مست يار * ترك است و مست كرده و خنجر كشيده است هركس كشيده نقشهء آن ناز نازنين * يادش به خير باد كه كافر كشيده است اعجاز نيست زلف كشيده‌ست يا كه خط * اعجاز اين بود كه معطّر كشيده است گر زلف را رقم زده در هم معيّن است * هى پيچ‌وتاب خورده و از سر كشيده است چين نيست اينكه يار فكنده‌ست بر جبين * سدّى به راه خضر و سكندر كشيده است نقّاش بين ز سرو كسى بر نديده است * او از براى سرو سهى بركشيده است زحمت كشيده‌اند اديبان به دهر ليك * « مفتون » به نظم زحمت ديگر كشيده است